خنده تلخ

زندگی زیباست زیباییش درخنده داربودنش است وتلخ بودن خنده ها

در حیرتم از این همه تعجیل شما


 از این همه صبر و طول و تفصیل شما

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 15:35 توسط سامان| |

بعد از این عشق به هر عشق جهان میخندم


هر کس آرد سخن دل ب میان میخندم


من از آن روزی ک دلدارم رفت


به هوس بازی این بی خردان میخندم


خنده ی تلخ من از گریه غم ناک تر است


کارم از گریه گذشته ب آن میخندم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 0:42 توسط سامان| |

یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم.

در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد


یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."
چی؟ یعنی چه؟


و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد

:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی

!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد

:
تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که تویرختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟


خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده

.
برای همین من هم با افسردگی خوابیدم

.
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم

.
با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم

.
بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم

.
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره

.
بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم

.
در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس

.
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد

.
حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم،


با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود

.
نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم

."
در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه

.
بیا بریم حساب کنیم

."
در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم

."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت

:"
چی؟"
عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی

.
تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه

."
و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم

:
"
چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟

"
خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره." ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 17:22 توسط سامان| |

سهراب منم می آیم، قایقت جا دارد؟

خسته ام ازاین خاک غریب، قایقت جادارد؟

دستهایم خسته پاهایم بی جان

کوله بارم سنگین، قایقت جادارد؟

 قلبم شکسته، ابروهایم گره بسته

فکرهایم چندین دسته، قایقت جا دارد؟

نان وریحان وپنیر بااشعاری ازمن

چمدانم پرشد، قایقت جادارد؟

قطره های اشکم باشعرهای شاهین

دراین کوزه دلتنگیست، قایقت جادارد؟

عشق واحساس من درکیسه های غرور

سنگیندلامصب، قایقت جادارد؟

سهراب درقایق برای معرفت جایی نیست

من نمی آیم،...حال،قایقت جادارد

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 0:56 توسط سامان| |

مقدمه مؤلف

من بسيار آزرده خاطر هستم، چون مي بينم زن مصري آنقدر پست شده است كه تمام

اعضاي بدن خود را در خيابان ها و مجامع عمومي و در هر گوشه و كنار عرضه مي كند، و

مي بينم كه تمامي جامعه از مرد و زن به اين فساد علاقمند هستند، بلكه به آن راضي و

خشنودند و از آن لذت مي برند و توجهي به اين ندارند كه بر لبة پرتگاه گمراهي

ايستاده اند و به خداوند و كتابش كفر مي ورزند، و به دنبال اين همه فساد ظلمتي بس

شوم و فراگير جامعه را مي پوشاند كه هرگز اميد رهايي از آن نيست، جز براي كساني ك ه

با بدي ها به مبارزه برمي خيزند و بر سر غافلان فرو رفته در گرداب كفر و فساد و ضلالت

فرياد سر مي دهند.

تبرج يا خودنمايي

تبرج عبارت است از آشكاركردن زيبايي و نشان دادن زيبائي هاي صورت و اندام و

اجزاي تحريك كنندة آن ها، يا چنانكه در صحيح بخاري آمده است: تبرج عبارت از آن

است كه زن زيبائي هاي خود را نمايان سازد.

براي اين كه جامعه از زيان هاي خودآرايي و خودنمايي زن محفوظ بماند، و اندام زنان

از هرزره در آيي مصون بماند، و حيا و عفت زنان به تباهي نگرايد و براي اين كه مردان از

تحريك و سر به هوايي دور بمانند، خداوند عليم و حكيم زنان را از تبرج نهي فرموده

است، چون او از ضعف و ناتواني انسان در برابر مسائل جنسي و گرفتاري جوانان در اين

رابطه آگاه است.

پس اي زنان مسلمان! به فرامين الهي گوش فرا دهيد اگر واقعاً مؤمن هستيد:«وبه زنان مومن بگوچشم های خودرا(ازنگاه به نامحرم) فرو گیرند و شرمگاهشان را حفظ کنند، و زینت خود را آشکار نکنند؛ جزآنچه ازآن که (طبعاً خودش) نمایان است، وباید (اطراف) مقنعه های خود را بر گریبان هایشان بیفکنند (تاچهره وگردن وسینه با آن پوشیده گردد) و زینت خود را آشکار نسازند؛ مگر برای شوهرانشان، یا پسرانشان یا پسران شوهرانشان یا برادرشان یا پسران برادرشان یا پسران خواهرانشان یا زنان هم کیششان یا بردگانشان یا مردان خدمت کاری که رغبتی به زنان ندارند یا کودکانی که بر شرمگاه زنان آگاهی نیافتند؛ وزنان نباید (هنگام راه رفتن) پاهای خود را (به زمین) بکوبند تا آنچه از زینتشان را که پنهان کرده اند دانسته شود و ای مؤمنان همگی به سوی الله توبه کنید تا رستگار شوید.» {سوره نور آیه سی و یک}

بدانید که منظور از کلمه «خمار» که خداوند میفرماید: «وَلیَضرِبّنَ بخُمُرِهِنً عَلَی جُیُوبِهِنً» سرانداز است، يعني آن چيزي كه سر را مي پوشاند، حال مي خواهد روسري باشد يا مقنعه

و چادر. و منظور از كلمة جيوب كه در آيه آمده است، قسمت شكاف سينه يعني بازبودن

يقه است، پس معناي اين كلمه را خوب دريابيد و متوجه مطلب باشيد و غافل نشويد از

اين كه خداوند متعال به هر زن مسلماني دستور مي دهد كه سينه و گردنش را بپوشاند، نه اینکه فقط سرخودرا بپوشاند و بس اين عبارت كاملاً صراحت دارد بر اين كه بر زن واجب است كه سراندازی

داشته باشد تا سر و سينه اش را بپوشاند، در اين صورت اگر زني سراندازش را برداشت و

سر و سينه اش را برهنه كرد، پاس حرمت فرمان خداوند متعال را نداشته است، و در زمرة

گناه كاران جسوري در مي آيد كه به هيچ وجه به خشم و كيفر الهي نمي انديشند!

اي زنان مسلمان! به اين فرمان خداوند«وَلَا یُبدِینَ زِینَتَهُنَ» توجه داشته باشید که

براي زينت و زيور و آرايش، عضو مشخص و لباس معيني را تعيين نكرده است، اين

عبارت با صراحت كامل دلالت بر اين مي كند كه هريك از اعضاي بدن زن مي تواند به

شكلي موضع زينت و وسيلة فتنه انگيزي باشد، و زن مؤمن و متقي كسي است كه به

خاطر خوف و ترس از خشم و كيفر الهي به اين فرمان توجه كرده و دقيقاً به آن عمل

كند. و زينت هر چيزي است كه به جمال و زيبايي بيافزايد و منظور

از زينت نه فقط اين است كه زن خود را به طلا و جواهرات و لباس هاي فاخر بيارايد و

يا اين كه خود را با رنگ و روغن هاي گوناگون آرايش كند، بلكه زينت و بزرگ ترين

زينت همان مواضع فتنه انگيزي است كه خداوند در اندام زن قرار داده و آن همه زيبايي

اندام و هم آهنگي اعضا را در سرشت وجود او بوديعت نهاده است.

باتدبر واندیشه درآیات خواهید فهمید که خداوند

متعال از جلب نمودن به زيبايي و زينت نهي مي كند، اگر چه اين زينت پوشيده شده

باشد، مثلاً درست است كه لباس تنگ و چسبان زيبايي بدن را مي پوشا ند ولي طوري

است كه به هنگام تكان خوردن و راه رفتن و جابجا شدن همة پيچ و تاب هاي هيكل زن

از آن نمايان است.همچنین خداوند در سوره احزاب آیه سی ودو میفرماید:« درگفتارخود نرمی ولطافت نشان ندهید که بیمار دلان باشنیدن آن به طمع بیفتند

خواهيد فهميد كه حتي تبرج و خودآرايي در مورد صدا هم

وجود دارد، صدايي كه توأم با نرمي و عشوه و غنج و دلال باشد، مصداق تبرج است.

آرايش كردن زن و نمايان شدن زيبايي هاي او در ميان مردان تحريك و فريب است، و

شعلة است كه خرمن شهوات حيواني را كه در وجود آنان به كمين نشسته است به آتش

مي كشد! همان طور كه ديدن غذا و بوئيدن آن اشتها را باز مي كند، نگاه هم محرك شهوت

است.زني كه خود را مي آرايد و در انظار ظاهر مي گردد، جرقة براي آتش

افروزي است، يك جنايت كار واقعي است كه با اندام زيبايش بندگان خدا را به گمراهي

مي كشاند! نكبتي است كه از اندامش فساد تراوش مي كند! بسياري از مرداني كه در سنين

جواني و خروش شهوت او را مي بينند و طراوت و شادابي را در سراپاي او مي نگرند،

مثل گرگي كه با ديدن گوشت لذيذ به خود مي پيچد و زوزه مي كشد، دائم در پي چيزي

مي گردند كه خودشان را سير كنند، اگر چه لاشه گنديده باشند! آري، درست مانند گرگ

در اطراف آن زن حلقه مي زنند و سپس به سوي او حمله ور مي شوند، پس واي بر چنين

زني كه خود شيطان رجيمي است كه مردان را به آتش جهنمي مي كشاند.

تبرج زن را خوار و بي ارزش مي كند

زني كه خود را چون عروس بيارايد و از خانه خارج شده و راهي كوچه و بازار شود،

زبان حال او چنين است: آيا به اين زيبايي نمي نگريد؟ آيا كسي هست كه ميل به نزديكي

و وصال من داشته باشد؟

اين زن زيبائي اش را در كوچه و بازار عرضه مي كند، درست مانند دوره گردي ك ه

كالاهاي خود را در معرض ديد مردم قرار مي دهد و يا مانند شيريني فروشي كه

شيريني هاي خود را با انواع رنگ ها و مواد مختلف تزيين مي كند تا نظر مشتري ها را به

سوي آن ها جلب كند و هوس مردم را تحريك كرده و اشتهاي آن ها را برانگيزاند و با اين

كار فروش كالايش رونق گرفته و مشتري هايش زياد مي شود و مردم سراسيمه و گرسنه

به مغازة او حمله ور مي شوند.

چگونه يك خانم شرافتمند و با حيا قبول مي كند كه زيبائيش را مثل كالاي ارزان

قيمتي در كوچه و بازار عرضه كند و چشم ها به دنبال او باشند؟

چگونه شرم و حياي او اجازه مي دهد كه آتش شهوت را در درون مردي كه او را

مي بيند شعله ور سازد؟ چگونه وجدانش قبول مي كند كه همه با او توجه كنند و آرزوي

رسيدن به او را داشته باشند؟!

چنين زناني اگر لحظة در اين مورد فكر كنند، از شدت خجالت سرخ خواهند شد و

زيبايي و آرايش و زيورشان را از چشم هاي پست و فرومايه خواهند پوشانيد. خداونددر سوره احزاب آیه پنجاه ونه فرموده است:«ای پیامبر به همسران ودخترانت وزنان مؤمنین بگوکه روپوش هایشان را برخویشتن بنهند این نزدیکتر است بدان که شناخته شوند پس درآن صورت مورد آزار واذیت قرار نگیرندوخداوند آمرزنده مهربان است».

امیدوارم به سادگی از کنار این آیات نگذرید چرا که خداوند متعال در سوره احزاب آیه سی وسه میفرماید:«وای بر هر دروغگوی گناهکار که آیات خداوندرا که بر او تلاوت میشود میشنود سپس درتکبیر وغرور خوداصرار می ورزد گویی که آنها را نشنیده است پس اورا به عذابی دردناک بشارت بده.».

ودر پایان سخن من وبلاگ نویس:

ای بانوان بدانید که اگر همه حجاب را رعایت کنند زندگی و شوهر خود شما در

امان خواهد بود چرا که همانگونه که شوهرتان شما را دید وخوشش آمد ممکن

است بعد ها یک زیباتر را ببیند و فریب بخورد وبدانید که غریزه عهد و پیمان

نمیشناسد و طبق وعده خداوند زنان پاک لایق مردان پاکند و برعکس همچنین

این حقیر ازهمه شمایی که این متن رو خوندید تقاضا وخواهش دارم که یک

هفته چادر بپوشید و جنس مخالف وهیچکس دیگر برایتان مهم نباشد جزالله

ببینید زندگیتان چه تغییری میکند شمارا به خدا قسم میدهم حداقل یک هفته

چادر بپوشید الله نگهدارتان چرا که اول الله آخرالله باطن الله ظاهرالله فقط الله و

دیگر هیچ الحمدلله

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 17:35 توسط سامان| |

امروز امتحانات تموم شد. توراه خونه بودم که خود به خود رفتم توفکر سال گذشته که باخودم میگفتم کی میشه من برم دانشگاه ؟ مث برق باد گذشت دانشگاهم قبول شدم ویک سالم گذشت. داشتم تو دریای خاطرات شنا میکردم که تا به خودم اومدم دیدم غرق گذشته وکودکیم شدمهمون موقع ها که با کلی ذوق میرفتیم کیف ووسایل مدرسه میخریدیم.همون وقتا که با هزار شوق و خلاقیت برنامه هفتگیمونو میچسبوندیم لای جامدادی تازمون که خریده بودیم    .

 یادتونه؟ یادتونه وقتی پشت نیمکتای شکسته و کهنه مینشستیم 3نفری؟که بااون حال سر اینکه کی سر طبقه بشینه دعوا بود؟یادتونه؟   

 یادتونه وقتی کتاب فارسی رو باز میکردیم و بابا آب داد رو میخوندیم؟

   یادتونه؟

 یادتونه کلی همزاد پنداری میکردیم با چوپان دروغگووکبری خانوم وگاو عمو حسن و حسنک کجایی و دهقان فداکار و پترس و مهمونای کوبک خانوم؟ 

 یادتونه وقتی معلممون که اندازه پدرمادرمون دوسشون داشتیم بعد نوشتن تمرینا گچ نصفه رو روی تخته میذاشت و میگفت بنویسید؟  یادتونه؟

 یادتونه وقتی برای بار اولی که دفتر40برگمون رو باز میکردیم که توش بنویسیم چقد ذوق داشتیم؟

   یادتونه؟

 یادتونه وقتی میرسیدیم خونه تو فکروبرنامه ریزی به مشقامون بودیم که بتونیم برنامه کودکمون رو ببینیم؟ 

  

 غروبا تو کوچه بازی با دوستامونو یادتونه؟ 

 یادتونه وقتی پول تو جیبی هامونو میدایم ازاین بستنی و با لذت میخوردیم؟

  

 نمیدونم شماهم مث  من دوس داشتید یه وروجک داشته باشین؟   

شماهم مث من برای جودی آبد و آن شرلی وکاکه رو و و جورزوجولی ووانکینگها و مجیددلبند هممون دلتون میسوخت؟

 

شماهم دوس داشتین تو شهر بستنیها و خوانواده آقای هاشمی باشین؟

  

دلم برای بچه های امروز میسوزه ماکه اون همه خاطره و شیطنت وبازی گوشی وفراغت خاطر که داشتیم وبچگی میکردیم تو کوچه خاکی ، شدیم این نسل بیمار به ویروس عقده و بغض وافسردگی و... وای بحال کودکان کامپیوتری .

یا الله خودت همه رو عاقبت بخیر کن چرا که اول الله آخرالله باطن الله ظاهرالله فقط الله الله الله و دیگر هیچ الحمدالله.

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 18:7 توسط سامان| |

 

 

 

تولدت مبارك  عشق   هميشه ی  من                  ديدي همش خيال بودديدي نمردي بي من؟

 امشب به يادپارسال هديه برات ميگيرم                   كيك ويه عالمه شمع امشب برات ميميرم

 دوس ندارم بدونم كي جاي من نشسته                   كي  دستاتو ميگيره كي تو رو  مي پرسته

 امشب بايك دنياش شمعاتو خاموش كردم                چقد محالو سخته تو رو  فراموش  كردن

 آروم بگير چون تو ديگه توحال مانيستي                    چون مال او شدي وديگه مال ما نيستي 

 تورفتي وكاري كردي توحسرت بشينم                     شب تولدت رو  تنها تو خلوت بگيرم

 بيخيال سعي كنيدواسه هم پشت باشيد                من تنها ميمونم تاكه شماخوش باشيد

 خوش باشي  شب  تولدت  موندگاره                         شنيدم عشقت نسبت بهش ديوونه واره

 واين دل منه كه ديگه غروبه بهاره                             و اين دل منه كه طاقت دوريتو  نداره

 ديگه فندك ندارم آخه ميخوام كه چيكار                     وقتي رولبم روشن ميشه سيگارباسيگار

 وقتي عشقم خاطرات اون شبها رو دود كرد             وقتي كنارغريبه اون شمعارو فوت كرد

 فكرنميكردم يروزاينجا تنها بشينم                             به جاي آغوشت عكساتو بغل بگيرم

 امشب يكي جاي من دست تورو ميگيره                   حتي ازفكرش دلم پرپرميشه ميميره

 اصلا گيريم داره زندگيت خوش ميگذره باش              گيريم طرفت خيلي خوشتيپ ترازماس

 توهم چه راحت كشيديم هي به بيراهه                    شب تولدته جلوم يه كيك سياهه

 ويه مشت شمع روشني كه هي فنا ميرن              قطره قطره آب ميشنو روكيك سرازيرن

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 17:38 توسط سامان| |

 

 

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 13:37 توسط سامان| |

 آقای امیر محترم اولا من نمیدونم یاسی کی هس دوما یاسی جونت که سهله من مامان یاسی جونتم آدم حساب نمیکنم که نگران بشی شاید یروزی بهش پیشنهاد بدم در ضمن زبون خوش وناخوش چیزمم نیسی عتیقه

 

 

 

درآغوش من برقص بانو بااین موزیک          تیرنگاهت رابکن درچشمم شلیک

بس است دیگربانو٬بیابنشین کنارم           نمیخواهم امشب بازشوم تحریک

مثل شبان گذشته بگشایم چشمم          ببینم ترکم گفته ای٬ ای یارنزدیک

و بازهم گریه شوم تا صبح بیاد تو             وشبی که شدتختمان ازهم تفکیک

تو رفته ای  بانو  اما  برگرد  و ببین            زندگی من هم شده با غم شریک

عزیزدل  برگرد و  ببین تو ٬مرگم را              فقط  یک جمله بانو٬ مردنم تبریک

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 10:31 توسط سامان| |

برای دیدن عکسهای تصادف سامان به این آدرسا مراجعه کنید


اینجا

اینجا

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 16:44 توسط سامان| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت